تبلیغات
غزل واژه های من

پست ثابت

نویسنده : محسن زبردست رودی شنبه 22 بهمن 1390 01:22 ب.ظ  •   

سلام خدمت تمام کاربران محترم و ادب دوست.
من محسن زبردست رودی متولد27/10/1372 در شهر خواف هستم. کار ادبی و شاعری خود را از 14سالگی شروع کردم.
در هر یک از پست ها اگر نامی از شاعر اثر برده نشده بود شعر از خودم یعنی محسن زبردست رودی می باشد در غیر این صورت نام شاعر نوشته می شود.
باتشکر محسن زبردست رودی



آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 آذر 1393 10:56 ق.ظ

کلید2

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 09:00 ب.ظ  •    ارسال شده در: فیض ناصر

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می شدند این همه درگیر با کلید

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید

هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش

وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود

دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها، کلید

یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک

از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

وقتی کلید می شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز واکلید!

با این شکستن است که یکباره می کند

در راه قفل جان خودش را فدا،کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!

باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها

وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

یارب روا مدار که بیگانگان کنند،

هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

روزی گره ز کار دلش باز می شود

قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا،کلید

از قفل، با کلید،درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید

مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

تا وا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند

تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من

کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید!



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 09:01 ب.ظ

کلید1

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:58 ب.ظ  •    ارسال شده در: فیض ناصر

وا میشود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید

درها بدون شک،همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بُوَد با شما کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

" از اتفاق های درون اتاق ها "

" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "

"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!

از راه قفل رابطه دارند با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا کلید

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 09:00 ب.ظ

مادر

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:50 ب.ظ  •    ارسال شده در: رفیع رضا

کسی که گوش مرا می­کشید مادر بود

کسی که در بغلم می­لمید مادر بود

کسی که آب به قنداقه بست من بودم

کسی که زحمت شستن کشید مادر بود

کسی که چهره‌ی من می­نواخت با سیلی

اگر ز بنده صدا می­شنید مادر بود

کسی که شیر برایم خرید بابا بود

کسی که شیر مرا سرکشید مادر بود

کسی که پول به دستم سپرد بود پدر

کسی که کفش و جورابی خرید مادر بود

کسی که در عوض پروراندن بنده

فقط به تیپ خودش می­رسید مادر بود

کسی که نیمه شب، از جیغ و جار بی­وقتم

خطوط چهره به هم می­کشید مادر بود

تمام آنچه که گفتم مزاح وشوخی بود

چرا که سوژه شعر جدید مادر بود

چو پخت نان خودش طبع شعر ما فرمود

کسی که بهتر از این نان پزید مادر بود

کسی که خلد برین را بدون سرقفلی

ز محضر خود ایزد خرید مادر بود



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:51 ب.ظ

عبدالجبار کاکایی

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:48 ب.ظ  •    ارسال شده در: کاکایی عبدالجبار

مادر کنار باغچه تنها نشسته است

سرشار از سکوت و مدارا نشسته است

اشکش کبوترانه به سوگ کبوتری

بر نرده های خیس تماشا نشسته است

مادر فرشته ای ست که من فکر می کنم

بر روی خاک معجزه آسا نشسته است

مادر پرنده ای ست که با بال های خیس

بر شاخه ی شکسته ی رویا نشسته است

می ترسم آنقدر که گمان می کنم زنی

بر پرتگاه آخر دنیا نشسته است

مادر بایست تا بنشیند غبار یاس

می خواهم او بایستد اما، نشسته است



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:49 ب.ظ

به بهانه سالروز تولد قیصر :

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:41 ب.ظ  •    ارسال شده در: اسرافیلی حسین

تویی در روبروی من چنین خاموش در تابوت

و یا من می کنم در خویشتن تشییع جان قیصر ؟

تویی آیا که می خندی به شام گریه های من

و یا من گم شدم در شبهت وهم و گمان قیصر ؟

ژلنگ زخمداری را که دست ماه دزدیده ست

شکاف صخره ها می دارد از چشمم نهان قیصر

به خود می پیچم و می گردم اینجا در پی چیزی

شبیه بال ، چون مرغی که شد بی آشیان قیصر ؟

چه گفتی آن شب هجرت که برقی زد ، ترک افتاد

سه شنبه صبح در آیینه های ناگهان قیصر

مگر در خلوتت با او ، چه سری رفت پنهانی

که رفتی هشتم آبان سحر پیش از اذان قیصر



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:42 ب.ظ

از راه دوری اومد

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:19 ب.ظ  •    ارسال شده در: موسوی زاده سعیده


از راه دوری اومد

یه باد گنده و سرد

با دهنش فوت می کرد

به برگای سرخ و زرد

بازی می کرد با برگا

دور خودش می چرخید

لای درختای باغ

تو شاخه ها می پیچید

فرشته ی برف اومد

هی بالشو تکون داد

به باد سرد پاییز

زمستونو نشون داد

باد و فرشته ی برف

دارن میرن برف بازی

یه عالمه دوست دارن

بچه های نانازی



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:20 ب.ظ

الگوی بد

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:14 ب.ظ  •    ارسال شده در: نوری ناهید

آواز نخوان اینهمه ، سرسام گرفتم

از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم

لعنت به همان روز که تو کفتر خود را

پر دادی و من کفتری از بام گرفتم

عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم

با زور خودم از پدرم وام گرفتم !

با حافظ و میخانه پدر بود مخالف

فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !

یک بار خبردار شدم کوی بهشتی

یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم

گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است

در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !

از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا

الگوی بد ِ نسل ِ زنان ، نام گرفتم

افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم

زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم

شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم

در خواب تو مردی و من آرام گرفتم !



آخرین ویرایش: - -

ماه میهمانی خدا

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 08:04 ب.ظ  •    ارسال شده در: دری زهرا

خداوندا در این وضع گرانی

که باشد سخت حال زندگانی

نباشد هیچ کس راضی به این که

کنی یک ماه ما را میهمانی !

ولی حالا که کردی میهمانم

خودم  می آیم  از روی نشانی

خداوندا زبانم روزه دار است

بپز افطار یک شام عیانی

اگر گم کرده باشم راه خود را

مرا با آن  آژانست می رسانی ؟

نمی خواهم که با بال فرشته

بیایم ... من حسودم ، آن چنانی !

.

.

.

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:09 ب.ظ

حسن دلبری

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 07:59 ب.ظ  •    ارسال شده در: دلبری حسن

خدا آمیزه ای از اتفاقات شرابی بود

فضا در بازتاب نور انگور آفتابی بود

دعاها پیش ترها بیش تر رنگ اجابت داشت

زمین انگار بهتر بر مدار كامیابی بود

همین در عمر كوتاهی كه من دارم كه می دیدم

زبان ها راستگو تر بود اگر لب ها شرابی بود

ولی یك روز اكسیری به نام صورتك آمد

از  آن پس هر مس نالایقی آدم حسابی بود

از آن پس رونق بازارها در صورتك سازی

از آن پس جای ما هر روز دكان نقابی بود

از آن پس بوسه های دوستت دارم فریب  آمیز

از آن پس یا حبیبی یا حبیبی ها حبابی بود

كتابی را كه در جیب بغل پنداشتی دارم

عزیزم شیشه ی مشروبی از نوع كتابی بود

نمی دانم خدایا روزگار ما چه رنگی داشت

اگر این دین لااكراهی ما انتخابی بود

چه آمد بر سر مردم كه از هر كس كه پرسیدم

جوابم بی خوابی بی جوابی بی جوابی بود



آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:00 ب.ظ

آمنه دولت آبادی

نویسنده : محسن زبردست رودی چهارشنبه 19 آذر 1393 07:53 ب.ظ  •    ارسال شده در: دولت آبادی آمنه

به سلامتی

ای چشم جهان به باده و انگورت

عطّار شنیده بوی عطر از گورت

یک جام به اتفاق هم می نوشیم

امشب به سلامتیّ نیشابورت!

فاتحه

بالای سرش همیشه از یار بخوان

با قلب شکسته ، شعر عطّار بخوان

"لا حول و لا قوت الا بالله"

این را عوض فاتحه ،صدبار بخوان!

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
برچسب ها: رباعی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آذر 1393 08:10 ب.ظ

یار باقی دیدار باقی

نویسنده : محسن زبردست رودی سه شنبه 18 آذر 1393 02:04 ب.ظ  •    ارسال شده در: موید سید حسن

من اگر یک شب در پیش شما بنشینم

چه غزلهای بدیعی که از آن میچینم

چه کنم فاصله ای هست میان من و تو

که تو دارایی و صد البته من مسکینم

ماه با شیشه ی قرص آمده در میکوبد

یک نفر آمده انگار پی تسکینم

بی تو تنها مگر این ماه مرا دریابد

ماه را دیده ام انگار تو را میبینم

هرچه پروانه در این دشت همین دوروبرند

جای پای تو مگر مانده لب پرچینم

می شوم ماهی دریای خیالات محال

پشت آن پنجره تا عکس تو را میبینم



آخرین ویرایش: سه شنبه 18 آذر 1393 02:05 ب.ظ

سیدحسین موید

نویسنده : محسن زبردست رودی سه شنبه 18 آذر 1393 01:57 ب.ظ  •    ارسال شده در: موید سید حسن

زیبا و دل آرا و فریبا هستی

در خانه ی دل یکه و تنهاهستی

در خانه ی من  من از خودم بیگانه ام

ای ماه فقط تویی که آنجا هستی

******************

محبوب من از غم تو دلخون تا کی

از حلقه ی دوستانه بیرون تا کی

تا کی بخوریم و خم به ابرو نزنیم

از هر غمی آمده شبیخون تا کی

******************

از قوم مغول غم تو خونریز تر است

از تیغه ی شمشیر عمر تیز تر است

سالی که بهار بی تو آغاز شود

پاییز برای من دل انگیز تر است

******************

در آیینه تصویر زنی باشد و بس

در پنجره ماه روشنی باشد و بس

سهم من دلداده از این بارش نور

از دور نگاه کردنی باشد و بس

سیدحسین موید



برچسب ها: رباعی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 آذر 1393 01:59 ب.ظ

نمدونم سروده کی هست؟؟؟

نویسنده : محسن زبردست رودی دوشنبه 17 آذر 1393 11:32 ق.ظ  •    ارسال شده در: متفرقه

شعر طنز شوهر ذلیل

گشته اسباب غرور و دل خوشی

شوهری چاق و سیاه وجوش جوشی

بادماغ پهن خود چون سنگ پا

زهره ازهر کس برد بایک نگا

چون که چشمش لوچ و مخمورو لوند

حسن من یک باشداوبیند به چند

کله اش از مو آزاد است و طاس

آبرویم رفته بیش اهل ناس

مشک پرکشک آورد جایه شکم

صبح تا شب میخوردگوید چه کم

چون که خشم آرد شودسرخ گلی

نعره آرد برسرم چون بلبلی

ضربه بر من میزند باشصت فن

خواب از چشمم بدزدد درد تن

مادرى دارد سه سر دم اژدها

هرکجا خواهم روم گوید کجا

آن زبانش نیش دارد همچو مار

دورپاهایم بپیچد سیم خار

خواهرش را من چه گویم حرف چیست

حقه بازی آورد از ده چوبیست

گشته ام از دست این هرسه علیل

وای بر آن تیره بخته بی کسه شوهر ذلیل



آخرین ویرایش: دوشنبه 17 آذر 1393 11:35 ق.ظ

قایق تان شکست؟

نویسنده : محسن زبردست رودی دوشنبه 17 آذر 1393 11:27 ق.ظ  •    ارسال شده در: هدایت صادق

قایق تان شکست؟

پاروی تان را آب برد؟

تورتان پاره شد؟

صیدتان دوباره به دریا برگشت؟
غمت نباشد چون خدا با ماست!
هیچ وقت نگو از ماست که برماست!
بگو خدا با ماست.

اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی نشکنی.

اگر پارویت را آب برد، باشد! آبرویت را آب نبرد! آبرویی نبری.

اگر صیدت از دستت رفت، باشد! امیدت از دست نرود! و امید کسی را ناامید نکنی.

امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری!
پس خدایت را شکر کن. دوباره شکر کن!

بیا شکر کنیم که اگر کفشی به پا نداریم،

پا که داریم راه برویم و اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم دوباره به دست می آوریم.
دوباره می سازیم و دوباره به دست می آوریم. دوباره می خریم و دوباره می خندیم.

 

"صادق هدایت"



آخرین ویرایش: دوشنبه 17 آذر 1393 11:29 ق.ظ

حس پشیمانی

نویسنده : محسن زبردست رودی دوشنبه 17 آذر 1393 11:17 ق.ظ  •    ارسال شده در: محمد زاده حسنا

حس پشیمانی

ابرهای بغض ، در رؤیای بارانی شدن

سینه ها دریاچه ای در حال طوفانی شدن

پنجه ی خونین بالش ها پر از پرهای قو

خواب ها دنبال هم در حال طولانی شدن

زندگی آن مردِ نابینای تنهایی ست که

چشم ها را شسته در رؤیای نورانی شدن

قطره ای پلک مرا بی تاب و سنگین کرده است

مثل اشک بره ها در شام قربانی شدن

خوب می فهمم چه حالی دارد از بی همدمی

پابه پای گرگ ها سرگرم چوپانی شدن

برکه های تشنه می بینند با چشمان خیس

نیمه شب ها خواب گرم ِ ماه پیشانی شدن

خالی ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ

جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن

چاره ی لیلای بی مجنون ِ این افسانه چیست ؟؟

یا  به دریا دل سپردن ...یا بیابانی شدن



دنبالک ها: صدای ماندگار شعر ایران ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 آذر 1393 11:23 ق.ظ


تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2